پیش پای تو عشق اینجا بود کسی که رنگ غزلگونه داشت با ما بود کسی که به شعر نگفته ی ما می مانست مانند حس آب ترد و زیبا بود در خاطرات عید سبزه گره می زدیم ما و او ,خاطره ی صبح روز فردا بود گفتم نرو غزل دیگری بمان در گرگ و میش نگاهش سوز دریا بود چه بر سر من آمده؟تو می دانی و باز می گویی که یک رویا بود؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 2:35  توسط مهسا
|
پشت هیچستانم پشت اندوهی زرد روبه رویم حسرت پشت سر سوزی سرد آن که در خواب من طرح تنهایی زد آن همان چشم شور آن همان دست سرد من تمام شب را خواب افیون دیدم خواب دلتنگی ها خواب روحی سرگرد جاده هم می دانم انتهایی خالیست باید از آن هم رفت باید آن را طی کرد قسمت هر کس را آسمان خواهد داد خواه مشتی حسرت خواه شعری بی درد بی تو اما اینجا لحظه ها تکراری ست چشم هایم خشکید روح دریا بر گرد کدامین آسمان آیا پناهم می شود امشب کدامین شانه بی تو تکیه گاهم می شود نگاه آیینه امروز از لبخند می ترسید کدامین دست احساسی پناهم می شود امشب من از تکرار می ترسم از این تکرار تنهایی از این ترسی که کابوس نگاهم می شود امشب تمام این حوالی را به دنبال تو می گردم بگو فانوس چشمان تو ماهم می شود امشب؟ برا ی تو فقط آری برای توست می خوانم ومی دانم خیال تو گناهم می شود امشب چه افسون رنگ باریدی به رویای سیاه من و این آغاز هر چه اشتباهم می شود امشب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 2:20  توسط مهسا
|
طرح چشمانت زمین محبت من بود و من قانون جاذبه ات را وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم.یک ماه دیگر که برای وسوسه ی دوست نداشتنم آزارم داد و دوباره گول آنچه بر عکسش را دیده بودم خوردم و اسمت را نوشتم با دیوانگی.چه فکر کردی؟خیال کردی هر طفلک بازیگوشی که به بهانه ی دانستن بسیار به زنجیر و تخت ببندندش دیوانه است؟ نه بی وفای من ,دیوانه ی واقعی منم که عزیزم ... ترا به آدم قطعا از جنس من آن سوی خط نشنیده می گیرم و با هنرپیشگی ناشیانه خودم را برای بار دوهزار و سومین بار فریب می دهم که مبادا به عشقت که سالها ست لای حریری از ناز در شمالی ترین برفی دل پر از غروبم خواب تابستانی و زمستانی را سپری می کند بر بخورد . شکر که غریبه ها امشب را ندیدند تا وقتی در این عصر غربت غریب تر شدم خبر آن را لای پیغام چهل کلاغ نپیچند و تحویل ندهند خوب شد نا آشنا یی نبود تا بی اعتنایی تو را سوزه ی اختلاف آینده های دورمان کند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 19:45  توسط مهسا
|
ترا با همه ی آنانی که اگر خودشان هم نباشند نامشان تنهایت نمی گذارد تنها می گذارم تو بمان و دیگران,نه زیبا,نمی دانم این چه دردیست نمی شود دوستت نداشت,تمامش می کنم همه چیز را جز عشق. دعا کن یک روز بر عکس این را بنویسم آن وقت خوشبختم. یقین دارم روزی این جمله را خواهم نوشت که تو در عطش ننوشتن می سوزی.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 19:7  توسط مهسا
|
ای دل سر در گریبان مهربانی ها چه شد آن همه از عشق گفتن,نغمه خوانی ها چه شد ای پر از دلشوره ها ی مبهم و بی انتها سر ز پا نشناختن ها,نکته دانی ها چه شد ای اسیر دست غم,این این نا امیدی ها چرا ای خزان آلوده ی من,گل فشانی ها چه شد روز و شب در حسرت دیدار او پر می زنی آن نوازشهای شیرین,خوش زبانیها چه شد با تمام سادگیهایت نفهمیدی هنوز بوی تند و آشنای شمعدانی ها چه شد ای دل بیچاره ی خوش باور حسرت نصیب قصه کوته کن,چه نالی ,مهربانی ها چه شد! 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:54  توسط مهسا
|
کبود بود کبود هر گلی که بوییدم دروغ بود دروغ هر چه از توفهمیدم تو در تمامی من شاخه شاخه روییدی و من تمام تو را جرعه جرعه نوشیدم چه ساده بود نگاهت چه مهربان بودی شبی که اسم تو را از ستاره پرسیدم عجیب حال و هوای تو بر سرم زده است چه روزها ز خیالت به خویش لرزیدم سکوت سرد نگاهت ز شب خبر می داد و من برای خودم ,زار زار خندیدم ! لبی به شکوه نخواهم گشود,باور کن که من تمامی این را چو روز می دیدیم 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 18:41  توسط مهسا
|
دست هایت فراموشم کند چشم هایت جستجویم خواهد کرد چشمهایت فراموشم کند قلبت سراغم را خواهد گرفت فراموش نکن هیچکس مثل من دوستت ندارد. 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:27  توسط مهسا
|
به خدا نمی تونم بدون تو زندگی کنم اگه بری می میرم تو که اینو نمی خوای ... بذار بازم صدای همدیگر و بشنویم با هم گریه کنیم حرفامو نو به هم بگیم اینا رو همون موقه بهت گفتم همون موقه ای که داشتی می رفتی ... تو رفتی ... دیگه هیچ چی برام جالب نبود ... هیج کی نبود ... از در و دیوار ... شب و تاریکی میریخت... سکوت ... تنهایی ... من ... و شب , رفتی ... من موندم با اینا ... نمی گم بیا اما فقط برا چند لحظه ازم یاد کن ببین چیا گفتیم به هم یادت میاد ... ... تو رفتی... دیگه اگه بر گردی من قبول نمی کنم چون برات خیلی ساده بود که ترکم کردی و به این فکر نکردی که ممکنه چی بکشم اما روزی میرسه که همه ی خطراتمون بدون اینکه خودت بخوای یادت میان ... من هر کجا که باشم منتطر اون روز می مونم و اون روز, روز من خواهد بود با تمام ناله ها و نفرین ها... تو هم منتطر من باش
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 15:22  توسط مهسا
|
برابر منی ای سایه وار رویایی تو ای همیشه ترین قصه ی اهورایی در این هوای مه آلود این شب قطبی تو مثل خاطره ای محو گنگ و زیبایی اگر چه دست من از دامن تئ کوتاه است ولی میان نگاهم همیشه پیدایی گناه اول ما هم صدایی ما بود گناه دیگر ما عشق بود و شیدایی به غیر چشم تو ,آن تا همیشه خوب عزیز چه حاجت است به این تیله های مینایی بدون هر کس و هر چیز می توان سر کرد ولی بدون تو هرگز ,تو روح فردایی ومن ,گرفته ترینم در این خزان بی تو چه کرده ای تو به این مبهم مقوایی؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 14:59  توسط مهسا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 12:55  توسط مهسا
|